|
تمامی اقوام ِ غیر فارسی زبان ایران، ریشه آریایی دارند
|
نوشته: "یاشار-ق"
ویرایش جدید( چهره گانی کیست؟)
در حال حاضر تجزیه طلبان ترک گرا، بیشتر از گذشته، پشت عنوان "هویت طلبی" پنهان شده اند. اینان با تحلیل شرایط کنونی دریافتند، تجزیه طلبی و پانترکیسم هزینه های فراوانی دربرداشته و منجر به سرکوبی قاطعانه آنها خواهد شد، لذا با اتخاذ ِ سیاستی میانه، تنها بر طبل مطالباتی می کوبند که صدای برخاسته از آن، ترک گرایی است. آموزش به زبان مادری (۱) درخواست و مدعای مضحکی است که حتی کودکان را نمی تواند بفریبد. پای فشاری این "هویت تجزیه طلبان" به "آموزش به زبان ِ مادری"، علاوه بر اینکه در مخالفت و تضاد با نص اصل 15 قانون اساسی ایران می باشد، از دیگر سو، چتری است که بر سر می گیرند، تا از آماج ایرانیانی در امان باشند که هدف ِ اصلی آنان را دریافته، و فریب اهداف پنهانشان را نمی خورند. همانگونه که دکتر چهرگانی(۲)، تئوریسین پانترکیسم، اولین بند دکترین خود را، مطالبات و وصول حق و حقوق ترکان بیان داشته و گام های بعدی تا تجزیه ایران اینگونه ترسیم می نماید:
۱- وصول حق و حقوق ترکان
۸- ایجاد توران بزرگ
اینکه واکنش کنونی طیف گسترده ای از هویت طلبان بر امر هویت ترکی و آموزش به زبان ترکی پایه گذاری شده، دقیقن بر اساس رهیافت جدیدی است که "تجزیه طلبی" را بسیار پرمخاطره دیده و سعی در گزینش راهی میانه برای کنش گری های آینده هستند. اهداف تجزیه طلبانه ی این هویت طلبان ِ آلتایی – اغوزی – ترکی – مغولی، بروشنی در خواسته ی آموزش به زبان ترکی نهفته است. چگونه می توان به کشوری با سرزمینی یکپارچه باور داشت و سپس آموزش دروس دبستان، راهنمایی و دبیرستان را به زبان ترکی مطالبه کرد. اساسن عبارت ِ مندرج در اصل 15 قانون اساسی معطوف به آموزش به زبان مادری نیست، آنجا که می گوید:
اصل ۱۵ قانون اساسی:
«زبان و خط رسمی و مشترک مردم ایران فارسی است. اسناد و مکاتبات و متون رسمی و کتب درسی باید با این زبان و خط باشد ولی استفاده از زبانهای محلی و قومی در مطبوعات و رسانه های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس ، در کنار زبان فارسی آزاد است.»
لذا عبارت ِ "آموزش ادبیات آنها" تنها در بردارنده متونی ادبی و محلی است و از آموزش به زبان مادری، سخنی گفته نشده است. از دیگر سو در این اصل همچنین سخنی از "زبان مادری" نیز نیامده، چه اینکه زبان مادری ایرانیان با استعاره "مام میهن، ایران"، زبان مشترک تمامی ایرانیان است. این همانی ِ زبان مادری با زبان های قومی و محلی مصادره به مطلوبی است که پانترکان تجزیه طلب و کاریکاتور آنها یعنی هویت طلبان، پیوسته بدان دست می یازند. مطابق کدام تعریف، زبان قومی و محلی مندرج در اصل 15 قانون اساسی، زبان مادری شمرده می گردد؟ ضمن اینکه مفاد این اصل هیچ گونه اشاره ای به "آموزش به زبان مادری" نداشته و صرفن از آموزش ادبیات ِ محلی و قومی (فلکولوریک) سخن گفته است. به دیگر سخن، آموزش ِ فیزیک، شیمی، ریاضیات، ... به زبان ترکی، مورد خواسته ی هویت طلبان، علاوه بر اینکه خلاف قانون اساسی ایران و هر کشور، ولو دمکراتیک می باشد، در تضاد کامل با منافع ملی و یکپارچگی کشور ایران قرار داشته که در شمال و غرب آن کشورهایی وجود دارد که با اِعمال منافع بلندمدت چند صد ساله، در پی تجزیه مناطق آذری نشین از ایران و جامه عمل پوشاندن به "ایران- ایرانستان" هستند.(۳)
عقب نشینی پانترکان از "تراز ِ تجزیه طلبی" به "تراز ِ هویت خواهی" نتیجه مقاومتی است که از سوی ایران دوستان در تمامی سطوح ملی، مذهبی و دولتی صورت گرفته است. واقعیت کنونی ژئوپلتیکی منطقه به آنها نشان داده در شرایط کنونی خواست های تجزیه طلبانه، با واکنشی خونین و برحق مواجه خواهد گشت، فلذا آنان با تدبیر ِ هویت خواهی و زبان مادری و سراپا نگاه داشتن ِ هواداران فرودست بدین تمسک، مترصد ِ وقایع و رویدادهای آتی منطقه ای بوده و به انتظار حوادثی و آشوب هایی برونی زایی هستند، تا با استفاده ابتکار آمیز و بسیج نیروهای پراکنده و نیمه تشکیلاتی، شرایط تجزیه ایران را فراهم آورند. کارکرد کنونی هویت طلبان آلتایی و "زبان محور"، به مثابه نیروی "در انتظار" (Stand-By) بوده و آن هنگام که طرح تجزیه ایران عملیاتی گردد از سطح "زبان محوری" به سطح "استقلال خواهی" و حق تعیین سرنوشت و پروژه ی "ایران - ایرانستان" تغییر (Change-Over) می یابد.
این چنین است که پندار فریبکارانه ی هویت طلبان ِ آلتایی – اغوزی – ترکی – مغولی، حتی ترسیم و ارائه پرچم های جدیدی با نشانه ی ماه و ستاره برای ایرانیان ِ ترک زبانان را، به قصد ریزش قبح وطن فروشی و القای یک امری عادی، حرکتی تجزیه طلبانه نمی پندارند. گزارش و خبر زیر بی تردید شاهدی خواهد بود بر آنچه پیش از این رفت.
نظرخواهی درخصوص پرچم ملی ترکهای خراسان
افشاریستان هم صاحب پرچم میشود
تئهران اوشاقلاری- خوراسان تورکلری: قبل از آنکه نژادپرستان فارس به ما تهمت بزنند، اعلام میکنیم که داشتن پرچم به معنای استقلال خواهی نیست. اکثر کشورهای مدرن جهان، ساختار اداری فدرال (غیر متمرکز) دارند و در این کشورها به غیر از پرچم کشور هر ایالت پرچم خاص خود را دارد.
"اویانیش" (سازمان بیداری ترکهای خراسان) پرچم زیر را برای ترکهای خراسان پیشنهاد کرده است.
این پرچم در زمان نادر شاه، پرچم افشاریان بوده است و دوستان بجای تصویر شیر، ستاره و حلال بر روی آن درج نموده اند.
این یک پیشنهاد است و هر کس
. می تواند پیشنهاد خود را ارائه دهد.


=> خوراسان تورکلرینین میللی بایراغی Xorasan Türklerinin Milli Bayrağı
اهالی) و دوستداران) ترکهای خراسان ساکن تهران میتوانند با مراجعه به لینک فوق، نظر خود را درخصوص این پرچم ملی اعلام نمایند
پی نوشت ها:
(۱) خط به کار رفته در سایت کمپین جمع آوری برای آموزش به زبان ترکی، آشکارا نشان دهنده منویّات و اهداف ِ بیگانه گرایانه گردانندگان این حرکت می باشد.
(۲) محمود چهرگانی، از رهبران و مهره های اصلی پانترکیست می باشد که در حال حاضر در کشور ترکیه مستقر بوده و مورد حمایت سازمانهای اطلاعاتی، "میت" ترکیه است. چندی پیش نیز ارتباط این فرد با گروه اولترا پانترکیست "ارگنه کن"، سازمان گرگ های خاکستری آشکار شد. در ادامه به زندگینامه این فرد پرداخته می شود:
محمود علی چهرگانی کيست؟
وی از لحاظ سابقهء جهت گيری سياسی، قابل مقايسه با افرادی همچون حشمت الله طبرزدی است که در چرخشی صد و هشتاد درجه از يک خودی به يک اپوزيسيون تغيير موضع داده اند.
وی مدتی عضو انجمن فرهنگی اجاق آذربايجان بوده و رسالهء دکترای خود را در دانشگاه تربيت مدرس در مورد زبان ترکی تنظيم کرده است که ظاهرآ موفق به اخذ مدرک نشده و صد البته بعدآ از جاهای ديگر دکترای افتخاری مرحمتی دريافت داشته است!!
پس از آنکه در دور نخست انتخابات سال ۷۵ رای اول تبريز را کسب نمود، از طرف وزارت اطلاعات تحت فشار قرار گرفت که استعفا دهد. البته اقدام نسنجيدهء اطلاعات وقت، که حتی منجر به سکته ی وی نيز گرديد، سبب شد تا محبوبيتی کاذب در بين جوانان آذری کسب نمايد. سرانجام با کمک برخی عوامل خارجی از ايران گريخت و رفت که قدرت طلبی اش او را به عروسکی خيمه شب بازی تبديل کند. عروسکی در قامت يک مبارز!
جاماح، يا جنوبی آذربايجانين ميلّی آزادليق حرکاتی يک سازمان جدائی طلب از جنس گروههايی همچون الاهواز ( داعيه دار تشکيل عربستان واحد، با مفخری همچون شيخ خزعل!!) می باشد که بنابه دلايل قاطع از سوی دولت جمهوری آذربايجان ايجاد گرديده و حمايت می شود. (به ياد داريم که حيدر علی اف، گفته بود: من وقتی می گويم ايران، آذربايجان جنوبی (!) را در نظر می گيرم!)
مرامنامه ی اين سازمان با الفاظی عوام فريبانه، هدف غايی جاماح را آزادی نه تنها آذری ها، بلکه کليه ايرانيان از يوغ شوونيسم فارس بيان می دارد! در جايی ايران را منطقه ای جغرافيايی موسوم به ايران می نامد و در جای ديگر از احترام به قوانين بين المللی و سازمان ملل متحد دم می زند! مطابق مرامنامه، جاماح ايران را تحت شرايطی به رسميت می شناسد که در بيان عوامانه معادل مَثَلِ وقت گل نی است!
در سال ۱۹۹۹، جاماح چهرگانی را (به گفته ی سايت آن سازمان) پس از ابراز ندامت از گذشته اش (!) (يعنی ايرانی بودن!) به رياست کميته ی مرکزی منصوب نمود و پس از آنکه چهرگانی بدين مختصر قانع نگرديد و دوباره نام ايران را بر زبان آورده و جبهه ی اسلامی آذربايجان را پديد آورد، چون دو عنوان اسلام و ايران در تضاد با مرامنامه ی جاماح قرار داشت ، سرانجام کميته ی مرکزی جاماح در فوريهء ۲۰۰۲ تصميم به اخراج وی گرفت!
محمود علی چهرگانی هم اکنون با نام دکتر چهره قانلی (!) در راس گروهکی است با نام گاموح يا جنبش بيداری ملی آذربايجان ...
اگر جاماح لوگوی خود را شبيه پرچم جمهوری آذربايجان قرار داده تعجبی ندارد... بعيد نيست از سازمانی که ايلچی بيگ اسطوره ی آن است و بعيد نيست از کشور الينه شده ای که از تن ايران جدا گشته و اکنون می خواهد خود را به عثمانی پيوند بزند! ولی نهايت بی شرميست که پرچم مصوب (!) گاموح تلفيقی از پرچم ترکيه و جمهوری آذربايجان می باشد و در آن هيچ اثری از پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ايران وجود ندارد.
اين سازمان مشعشع، وطن فروشی را بدانجا رسانده که چندی پیش شاهد بودیم چهرگانی (چهره قانلی!) در راستای پروژهء Break Down ايالات متحده برای ايران، با مقامات کاخ سفيد ديدارهای مکرر داشته و ناخن زنی می نمايد!
نوشتار مرتبط:
به بهانه آموزش زبان ترکی، باید تا جایی که می توانید دروغ بگویید!
نوشته: دکتر ميرمهرداد ميرسنجری
تحولات اخير در منطقه، تهاجم همهجانبه اسرائيل به مردم بيدفاع غزه، در حالي موقعيت منطقه را در خطر جدي گذارده که همزمان دسيسههاي آمريکا و اسرائيل عليه تماميت ارضي ايران با جديت در حال اجراست؛ دسيسهچيني و تشکيک در قرارداد 1975 الجزاير، غارت منابع گازي فلات قاره ايران توسط قطر، پافشاري شوراي همکاري خليج فارس و اتحاديه عرب در تحريف نام تاريخي خليج فارس و ادعاهاي واهي نسبت به مالکيت جزاير ابدي ايران در خليج هميشه فارس و از ديگر سو، محدود کردن سهم 50 درصدي ايران در درياي مازندران ـ که به اشتباه نام خزر بر آن نهاده شده است ـ و علاوه بر آن، تحريکات قومي اقوام عرب، کرد، آذربي و بلوچ ايران در سالهاي اخير، ميتواند آغازي بر ترسيم نقشه جديد خاورميانه بر پايه طرح به اصطلاح «نقشه راه» تلقي شود که از سوي ژنرال «ک. ورژن» در 28 مارس 2007 فاش شده است. در اين طرح که متأسفانه حساسيت کافي صاحبنظران و رسانههاي همگاني کشور را برنينگيخته است، نقشه شوم تجزيه ايران زمين و حتي بسياري از کشورهاي منطقه بر پايه ويژگيهاي قومي جغرافيايي هر کشور در دستور کار استعمار نوين نهاده شده است.
در اين طرح، ايران، افغانستان، عراق، ترکيه، سوريه و حتي عربستان سعودي و پاکستان بنا بر ترکيب قومي تجزيه شده و بر مساحت کشورهايي از جمله اردن، لبنان، امارات متحده عربي و جمهوري آذربايجان اضافه شده، کشور بزرگي به نام کردستان با تجزيه کردستان ايران، ترکيه، عراق و سوريه تشکيل و بلوچستان و خوزستان از ايران جدا ميشوند. انکار نميتوان کرد که تماميت ارضي هر کشور، ابتداييترين جزء اتحاد ملي و انسجام ديني آن کشور به شمار ميرود و قوام و بقاي هر ملتي بر مبناي حفظ تماميت ارضي آن کشور استوار است.
با توجه به اينکه در تاريخ، ايران هيچگاه به دنبال توسعهطلبي عليه تماميت ارضي همسايگان نبوده ولي عکس اين مسأله همواره برقرار است؛ بنابراين، مهمترين تهديدهاي موجود عليه تماميت ارضي جمهوري اسلامي ايران را ميتوان به طور خلاصه به اين شرح بيان کرد تا تجربيات گذشته ايرانيان، راهگشا و هشيارکننده ما در هرگونه تصميمگيري در آينده باشد.
1. ادعاهاي پي در پي امارات متحده عربي با پشتيباني علني همه کشورهاي دوست و دشمن عربي عليه تماميت ارضي ايران در خليج فارس بر سر مالکيت جزاير هميشه ايراني ابوموسي، تنب بزرگ و تنب کوچک بدون در نظر گرفتن اسناد متقن تاريخي تعلق هميشگي اين جزاير به ايران و حتي بهرهبرداري از حوزه نفتي مبارک متعلق به جزيره ابوموسي توسط امارات که توسط شرکت نفتي «پيوتس» به انجام ميرسد.
2. ادعاهاي ارضي مقامهاي دولتهاي گذشته حاکم بر عراق عليه حاکميت ايران بر نيمه شرقي اروندرود که پس از بنيانگذاري کشور عراق با تجزيه عثماني و شکلگيري نخستين حکومت پادشاهي آن کشور آغاز شد و همه حکومتهاي بعدي از جمله دولت «عبدالکريم قاسم»، «عبدالرحمن عارف»، حکومت حزب بعث، «صدام حسين» و حتي بعضا ديده شده حکومت جديد عراق نيز در ادبيات غيررسمي به اين ادعاي بيپايه اشاره کردهاند که اعلام عدم پايبندي عراق به قرارداد 1975 الجزاير که بعدا اصلاح شد، در همين راستا قابل ارزيابي است.
3. ادعاي مالکيت کويت بر ميدان گازي آرش واقع در فلات قاره ايران در آبهاي شمالي خليج فارس که بنا بر اسناد موجود و خط مرزي دريايي «آيپک» به ايران تعلق داشته و همانند حوزه نفتي سروش، در محدوده عمليات اکتشاف و توليد ايران است. جالب توجه اينکه دولت کويت با نامگذاري جديد اين ميدان، ادعاي مالکيت آن را دارد و ادعاي آنها هم بنا بر خط موهومي است که شرکت ضدايراني و انگليسي «شل» براي آنان ترسيم و به کويتيها القا کرده که حوزه گازي آرش در پايين اين خط و در آبهاي کويت است!
4. ادعاهاي موجود عليه سهم ايران در درياي مازندران که به نادرست بدان درياي خزر اطلاق شده است؛ بنابراين، متأسفانه، سهم 50 درصدي ايران از سوي همسايگان توسعهطلب ناديده گرفته شده است. بايد به اين نکته توجه داشت که کوتاه آمدن ايران از حق قانوني ايرانيان در بهرهبرداري مشاع از اين دريا، منجر به اين ميشود که حتي 20 درصد سهم پيشنهادي برخي هم ناديده گرفته شود. جالب آن که مدافعان سهم 20 درصد، هماکنون عبارت سؤالبرانگيز «حدود 20 درصد) را تکرار ميکنند که از اين بيان اين دريافته ميشود که لابد ايران به سهم کمتر هم بايد رضايت دهد!
مسئولان محترم سياست خارجي ايران به اين نکته آگاهند که از چهارده ميدان بزرگ نفت و گاز درياي مازندران که مورد ادعاي اران و شروان تاريخي (که امروز کشور آذربايجان ناميده ميشود) است، چهار حوزه بزرگ نفتي در محدوده خط مرزي سهم 20 درصدي مورد نظر ايران است؛ يعني جمهوري آذربايجان، حوزه نفتي بزرگ البرز را با نام ادعايي «آلو» در محدوده دريايي خود و از آن حکومت خود ميداند و علاوه بر آن، بخشي از حوزههاي نفتي «اينامB »، «کورداشي ـ لنکران» و «تالش» را هم نه متعلق به ايران بلکه متعلق به حکومت باکو ميداند!
بنا بر اين است که جمهوري آذربايجان (آران و شروان) ميکوشد با تأکيد بر خط ميانه يا خط موهوم آستارا ـ خليج حسينقلي که در آغاز دهه هفتاد ميلادي نه به عنوان خط مرزي بلکه تنها براي مشخص کردن خطوط پروازي ايران و شوروي مورد استفاده قرار ميگرفت، به ايرانيان القا کند که مرزهاي دريايي ايران در درياي کاسپين، اين خط است تا هم به زعم خود، ايران به دريافت تنها 3 / 11 درصد از دريا رضايت دهد و هم تمام حوزههاي نفتي مورد مناقشه در محدوده آبهاي آذربايجان واقع شود.
اهميت حفظ تماميت ارضي در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران
قانون اساسي جمهوري اسلامي، آشکارا حفظ تماميت ارضي کشور را به همراه استقلال، آزادي و جمهوري اسلامي از مهمترين ارکان حفظ کشور عنوان کرده است.
در اين باره، در اصل نهم قانون اساسي آمده است: «در جمهوري اسلامي ايران، آزادي، استقلال، وحدت و تماميت ارضي کشور از يکديگر تفکيکناپذيرند».
اصل هفتاد و هشتم قانون اساسي تصريح ميکند: «هرگونه تغيير در خطوط مرزي، ممنوع است» و در اصل يکصد و پنجاه و دوم نيز آمده است: «سياست خارجي ما بر اساس نفي هرگونه سلطهجويي و سلطهپذيري، حفظ استقلال همهجانبه و تماميت ارضي کشور است ... » همچنين بنا بر اصل 153 قانون اساسي «هرگونه قرارداد که موجب سلطه بيگانه شود، ممنوع است».
بيترديد همه مسئولان کشور و به ويژه نمايندگان مجلس شوراي اسلامي در اين برهه حساس تاريخي بايد صرف نظر از ديدگاههاي گوناگون، حفظ منافع ملي تماميت ارضي ايران در خليج فارس و ديگر نقاط را به عنوان يک وظيفه مهم ملي در نظر داشته باشند، چراکه تجربه تلخ جدايي بحرين از ايران در زمان گذشته، نشان داد که نبود آگاهي تاريخي، شجاعت و ميهندوستي در نمايندگان ظاهري ملت ايران در آن دوران، چگونه يک بخش تاريخي از ميهن عزيزمان را جدا کرده است.
عباس مسعودي، نماينده مجلس رژيم گذشته، در گرماگرم تهيه مقدمات توطئه عربي ـ انگليسي جدايي بحرين از ايران پس از مسافرت به بحرين، کوشيد به اشکال گوناگون، اين مسأله را در اذهان ايرانيان جا بيندازد که بحرين از نظر اقتصادي، ارزشي براي ايرانيان ندارد! و نگاهداري اين سرزمين، مستلزم هزينه بسياري است، زيرا منابع نفتي آن رو به پايان است! (در حالي که بر پايه آمارهاي بينالمللي، درآمد سرانه مردم بحرين بيست سال پس از جدايي از ايران (در سال 1999 ميلادي) 9656 دلار و در همان سال، درآمد سرانه مردم ايران 692 دلار بوده است! [چکيده تاريخ تجزيه ايران ـ دکتر هوشنگ طالع]).
پس از اين القائات و پس از سخنان هويدا، نخستوزير وقت، در روز يکم ارديبهشت 1349، مجلس شوراي ملي وقت با 199 رأي موافق در برابر تنها چهار رأي مخالف (مربوط به نمايندگان حزب پانايرانيست)، با اشتباهي توجيهناپذير و نابخشودني، رأي بر همهپرسي در اين جزيره دادند که بنا بر اسناد انکار ناشدني، «گيگاردي»، نماينده سازمان ملل متحد، به گونهاي غيرقانوني و تنها با پرسش از شيخهاي وابسته عرب مستقر در بحرين و نه اکثريت ملت شيعه بحرين، رأي بر تقاضاي استقلال داد. به اين ترتيب، با کمال تأسف، با جدايي بحرين علاوه بر از دست رفتن اين سرزمين استراتژيک، مرزهاي فلات قاره ايران نيز که در نزديکي مرزهاي عربستان سعودي و قطر بود، با بيتوجهي دولت وقت ايران به ميانه خليج فارس عقب نشست و به اين ترتيب، ايران از بسياري از منابع نفت و گاز خليج فارس از جمله از نيمي از بزرگترين ميدان گازي دنيا (پارس جنوبي) که بعدها در اختيار قطر قرار گرفت، محروم شد.
در سي سال گذشته، منافع ايران در خليج فارس، درياي مازندران، خوزستان، آسياي ميانه و قفقاز و بسياري نقاط ديگر به راههاي گوناگون توسط بيگانگان در معرض تهديد قرار گرفته است و دشمنان ايران کوشيدهاند تا از کوچکترين سهلانگاري و بيتفاوتي مسئولان کشورمان در راستاي گسترش منافع ملي کشور خود بهره ببرند.
سخن آخر اينکه:
1. طرح موضوعهايي چون تقسيم ايالتي ايران که مترادف با تجزيه کشور خواهد بود.
2. کوتاه آمدن از سهم واقعي ايران در درياي مازندران و نيز اعمال حسننيت يکطرفه به روسيه و کشورهاي اقماري آن.
3. در پيش نگرفتن موضع قاطع مبني بر حاکميت ايران بر ميدان گازي آرش در شمال خليج فارس.
4. کمتوجهي به تحريف نام خليج فارس.
5. تهديد حاکميت ايران بر ابوموسي، تنببزرگ و تنب کوچک که به صورت زنجيره دفاعي در نزديکي تنگه حساس و استراتژيک هرمز، به رغم وسعت کم از موقعيتي ژئوپلتيک برخوردارند.
6. تعويق پيدرپي و عدم اجراي عملي ميلهگذاري مرزي با عراق بنا بر قرارداد قانوني و پايدار 1975 الجزاير که عراق همواره از اجراي آن طفره ميرود.
7. دريافت نکردن غرامت از دولت عراق به عنوان جبران خسارت جنگ هشت ساله و بخشي از خونبهاي شهيدان جان بر کف و جانبازان غيرتمند و خانوادههاي دردکشيده ايثارگر، همه و همه بخشهايي از دغدغههاي نسلهاي ايراني هستند که در منازعات استراتژيک منطقهاي و چالشهاي پيچيده پيش رو، از اهميتي به مراتب گستردهتر از درگيريهاي حزبي داخلي و اختلاف نظرهاي گروهي کشور برخوردار هستند چراکه حفاظت از حاکميت ملي و سرزميني و تماميت ارضي، پاسداشت سند هويت ملت ماست.

بیست و نهم هر ماه در گاهشماری ایرانی – زرتشتی با نام سپندارمزد روز شناخته می شود و بیست و نه بهمن ماه در هر سال به عنوان روز بزرگ اسفندگان یا سپندارمزگان جشن گرفته می شود.
این جشن در ایران باستان به جشن زایش زمین معروف بود و از دیگر سو ایرانیان کهن در این روز با دادن هدیه به زنان خود مقام آنان را در همبودگاه (جامعه) پاس می داشتند و به نوعی عشق و مهر خود را به آنان نشان می دادند. امروزه همراه با اثرات جهانی شدن، فرهنگ ها نیز به سوی گلوبالیزه شدن پیش می روند، اما در این دایره تنها فرهنگ غربی است که در حال گسترش دادن خود در پهنای گیتی است نه سایر فرهنگ ها.به عبارت بهتر آنچه عملا در جهانی شدن فرهنگ ها دیده می شود صدور فرهنگ از مغرب زمین به خاورزمین می باشد و میان این دو ارتباطی دو سویه مشاهده نمی شود.
اکنون چند سالی است که جشن "والنتاین" نیز که از محصولات فرهنگی مغرب زمین به شمار می رود در کشور ما رواج یافته و شماری از ایرانیان این روز را به عنوان روز عشق به ذهن سپرده اند. این در حالیست که مفهوم عشق در غرب با درون مایه آن در فرهنگ شرقی به ویژه فرهنگ ایران زمین بسیار متفاوت است.
عشق و مهر در فرهنگ ایرانی معنای گسترده ای دارد و نمودهای بیشماری پیدا می کند. اما در فرهنگ غربی به هیچ روی نمی توان چنین معانی را برای عشق و مهر متصور بود.عشق در میان غربیان برتر از مفاهیم ظاهری سطحی را دربر نمی گیرد و مفهموم و ارزش معنوی آن به هیچ روی نمی تواند از پوسته فراتر رود.بنا براین بسیاری از ایرانیان با تعیین یک روز ویژه برای پاسداشت مهر و عشق با معیارهای غربی مخالف اند.
امسال صدها تن از جوانان در شهر تبریز با گردهمایی در مقبره شاعران این شهر(مقبره الشعرا) با گرامیداشت روز سپندارمز و یادآوری جشن اسفندگان، به سایر هم میهنان خود نیز پیامی مهم فرستادند.
نسل جدید ایران خواهان پاسداری از فرهنگ اصیل و ناب ایرانی است. نسل جدید ایران ضمن پذیرفتن مدرنیته و الزامات آن به فرهنگ ملی ِ خود نیز به شدت وفادار است. نسل جدید ایران می خواهد بگوید همانطور که ما اسلام را بدون پذیرش عرب و فرهنگ عربی پذیرفتیم، مدرنیته غربی را نیز بدون آنکه بخواهیم غربی وار زندگی کنیم، می پذیریم.
جان کلام جوانان ایران زمین در این عبارت خلاصه می شود :برای ما،فرهنگ ملی ِ ما.فرهنگ ملی عامل پرورش نیروی خلاقه نسل است. هر نسلی باید ثمره کوشش نسل های پیشین را بگیرد و بر آن بیفزاید. اینک ما چه می گیریم و چه بر آن می افزاییم؟
فرهنگ ملت ایران نمی تواند ریزه خوار تمدن بیگانگان باشد.
پس برای ما: فرهنگ ملی ما.
این مراسم که با همت انجمن فرهنگی افراز،بنیاد ایران ما،کانون فرهنگی دانشکده هنر و معماری،کانون ایران شناسی دانشگاه تبریز و سایر میهن پرستان آذربایجان برگزار شده بود ساعت 15 سه شنبه 29 بهمن ماه در مقبره الشعرای تبریز با خواندن قطع نامه و سخنرانی یکی از دانشجویان و سپس همخوانی سرود ای ایران توسط باشندگان آغاز شد، در ادامه میهن پرستان آذری با ادهدای دسته گل بر مزار شهریار شاعر بزرگ ملی و خواندن سروده ای از این نامدار پایان یافت.دانشجویان دانشگاه آزاد تبریز، دانشگاه نبی اکرم، دانشکده هنرهای اسلامی،دانشگاه تربیت معلم آذربایجان و دانشگاه ملی تبریز برپا گردید. در این مراسم کارت های تبریک ِ ویژه ی این روز از که سوی نهادهای مختلف تهییه شده بود پخش گردید. میهن پرستان آذری ضمن سپاس از مسئولان مقبره الشعرا و حسن توجه و همکاری ایشان امید دارند این مراسم در سال های آتی در شهرهای دیگر ایران نیز برگزار شود.
پاینده ایران
برگرفته از سایت فرمان آریا*
با نزدیک شدن به انتخابات ریاست جمهوری در ایران و آرایش نیروهای سیاسی هر کدام از ائتلاف ها و احزاب سیاسی تلاش دارند با یارگیری و خرید امتیاز از رقبای خود پیشی بگیرند. در این وضعیت افراد و نیروهای قوم گرا و تجزیه طلب و معلوم الحال نیز از حرکت باز نایستاده اند. گروه های تجزیه طلب هنوز به یاد روزگاران خوشی که در طول حکومت اصلاح طلبان داشتند و آزادی عملی که از سوی دولت خاتمی به آنان داده شده بود سیر می کنند و خاطرات آزادی عمل خود در خیانت به ایران را در آن هشت سال ِ پر از مدارا مرور می نماینداین افراد و گروه ها اکنون با آگاهی از حضور دیگربار محمد خاتمی در عرصه انتخابات تمایل بسیاری دارند که بار دیگر اصلاح طلبان در انتخابات به پیروزی رسند تا شاید بار دیگر بتوانند آزادی عمل دوران خاتمی را به دست آورند.
برخی از عناصر پان ترکیست ِ بدنه حزب مشارکت در تبریز در هفته های گذشته با استفاده از فرصت پیش آمده به سراغ یکی از همین افراد معلوم الحال رفته و با وی نشست حزبی برگزار کرده اند. گروه هشتادو هشت نفر که به ستاد جوانان حامی خاتمی نیز شهرت دارند چند هفته پیش نخستین جلسه رسمی خود را با حضور حسن ارک (از اعضای سابق سازمان فداییان خلق و تجزیه طلب امروز) برگزار کردند.گروه هشتاد و هشت نفر که از جوانان اعضای حزب مشارکت تشکیل می شود بنا بر تصمیم کمیته مرکزی بنا را بر آن گذاشته اند که تا زمان انتخابات با فعالین سیاسی استان نشست های سیاسی برگزار کنند که اولین نشست به صورت کاملا تصادفی! با حسن ارک (ابولولو) برگزار شد و به این ترتیب حزب مشارکت و طرفداران خاتمی پیغام معناداری به جامعه سیاسی ایران فرستادند.جالب این که این نشست نه در دفتر مرکزی حزب در تبریز بلکه در مغازه کفاشی حسن ارک در پاساژ ضرغامی برگزار شد. یکی از منسوبین نزدیک به کریم عابدی و مسئول ستاد جوانان حامی خاتمی که دارای گرایش های شدید تجزی طلبانه و پان ترکیستی می باشد و با محافل پان ترکیستی برون مرز دارای پیوندهایی است این نشست را سازمان داده. وی توانسته است با همراه کردن دکتر کریم عابدی (مسئول تشکیلات استانی حزب مشارکت) با نظرات خود یک سری اقدامات قوم گرایانه را در بدنه حزب مشارکت شاخه استان ترتیب دهد.
هر چند به نظر نمی رسد نظرات شخصی دکتر عابدی همسو با گرایش های این چنینی باشد ولیکن چنین دیدار حیرت آوری به نام حزب مشارکت نمی تواند بدون هماهنگی با شخص وی صورت گرفته باشد.
انتظار نمی رفت در حالی همه مسئولان کشور از اتحاد ملی سخن می گویند حزب مشارکت استان با یکی از بدنام ترین عناصر تجزیه طلب که حتی در بین پان ترکیست ها نیز به فردی خودفروخته و فاسد شهرت دارد نشست مشترکی ترتیب دهد. اکنون پرسشی که در اذهان جامعه وجود دارد این است که آیا حزب مشارکت ایران اسلامی خواسته است با این اقدام هماهنگ شده پیامی توامان به گروه های ایران گرا و تجزیه طلب بفرستد ؟ آیا اصلاح طلبان در ایران خواسته اند به این اقدام سمبیلک به ملت ایران نوید تلخ "از هم گسستگی ملی" در فردای پیروزی خاتمی را داده باشند؟ و یا این که بر عکس تجزیه طلبان و افراد ضد ملی بر این تصمیم هستند که با سنجاق کردن خود به اصلاح طلبان بر موج خاتمی سوار شوند تا شاید در صورت پیروزی وی امتیازاتی را از دولت اطلاح طلب بگیرند!
هنوز از واکنش مطبوعات استان و نیروهای ملی در تبریز به این اقدام خبری مشاهده نشده است ولیکن همگان می دانیم که عناصر پان ترکیست در استان به قدری بی آبرو و معلوم الحال هستند که اصلاح طلبان حتی در صورت پیروزی به این افراد میدان نخواهند داد و فقط به صورت ابزاری و پله ای از ایشان استفاده می کنند تا چند رای بیشتر به سود آنان در صندوق ریخته شود.
پایان
نوشته: "یاشار-ق"
طرحی از یک داستان واقعی و کوتاه
در قاب تصویر خیابان، برف بود که تند می بارید. هوا سردتر از روزهای ماه بهمن شده بود. شالم را دور گردنم پیچیدم. بند کیفم را برروی دوشم انداختم و دستانم را در جیب کردم. جیب بغلم پر از پول بود و من حس خوبی از این همه داشتم. داشتم در خیالات، اوهام و افکار چرت و پرت خود غرق می شدم. به دیگران نگاه نمی کردم و یا شاید آنها هم به من نگاه نمی کردند. شاید در نظر دیگران، دیگران هم دیده نمی شدند و من خیال می کردم که آنها فقط مرا نمی بینند. به سمت جوی خیابان متمایل شدم، اما به جوی و داخل آنهم نگاه نکردم. به زمین نگاه نکردم. دانه های برف را می دیدم که در نور شب می درخشند. من تنها بودم با دانه های برف، که یکریز پایین می ریختند و به من حس خوبی از داشتن می دادند. هنوز از چهارراه سوم نگذشته بودم که زنی را با چادری سیاه روبروی خود دیدم، تکیده، سرمازده، برف خورده که کودکی در بغلش خوابیده بود. صورت زن، رنجور بود و نشان می داد در گذشته ی نزدیک اش طراوت داشته. زن گوشه ی چادر سیاهش را روی سر بچه کشیده بود.
برف یکریز میبارید. دیگر حس خوبی از برف نداشتم، از کیف پر از پولم احساس خوبی نداشتم. من داشتم او را نگاه می کردم و او نیز مرا می دید. یک لحظه نیز زمینه تصویر پشت سر او را دیدم، جوی کثیف خیابان. به نظرم آمد قبلن نیز آنجا را دیده ام و یا شاید تصویری بود که نمی دانم چرا حالا در زمینه صورت زن دیده می شد. از من تقاضای کمک کرد. بی اراده دست را در جیب بغلم بردم، یک لحظه، گرمای خوشآیندی احساس کردم، چند اسکناس برداشتم و نگاه او را که درخشید، نگاه کردم. او مرا میدید و من نگاه او را که داشت می چرخید به سوی جوی خیابان.
نگاهم از صورت زن خالی شده بود، او در کنار جوی ساکن مانده بود، نمیدانم چه شد که وقتی تنها چند قدم دور شده بودم برگشتم تا او را ببینم. زن خودش را به آبریز کنار سطل های زباله می کشاند. دست او را می دیدم که به سمت داخل سطل می رفت. او نیز مرا نگاه کرد و خجالت کشید، نگاهم را برگرداندم. به راهم ادامه دادم، ودر تمامی طول خیابان به برف نگاه نمی کردم به جوی نگاه نمی کردم، انگار نگاهم در همان جا مانده بود.
سوار ماشین که شدم، بالای خیابان در همان جا، زن را دیدم، کودکش در آغوش، ایستاده در کنار سطل زباله و جوی خیابان، و من باز نگاهم در همان جا ماند.
نوشته: "یاشار - ق"
"ویرایش جدید"

نشریه وارلیق به سردبیری دکتر جواد هیئت، فصلنامه فرهنگی ترکی–فارسی، شماره 28 زمستان 1385
در خصوص ورود زبان ترکی (۱) به آذربایجان مقالات و تحقیقات فراوانی صورت پذیرفته که قاطبه ی آنان بر تحمیل این زبان در طی قرن های ۸ الی 10 هجری حکایت دارد. اینکه این زبان را نیز محصول هجوم مغولان بدانیم یک اشتباه تاریخی است. شادروان سید احمد کسروی تبریزی، در کتاب "آذری یا زبان باستان آذربایجان" به این شبهه پاسخ داده و آنرا یک اشتباه مسلم دانسته، چه اینکه با یک برهان ساده می توان نقض و نقص آنرا دریافت و آن مغایرت های زبان های ترکی و مغولی است. امّا آنچه که از عنصر مغول در این بین از آن یاد می گردد، آشوب های سیاسی و فعل و انفعالات اجتماعی بسیار نابسامان دوران مغول بوده، که متاسفانه آذربایجان را پایتخت خود قرار داده و مردم ِ وحشت زده از حضور آنان را نیز به گوشه خانه ها رانده و در خفقان تمام قرار داده است. عنصر ترک نیز از سوی مغولان حاکم، در قالب گروه های پادگانی سرکوب و کنترل اهالی به کار گرفته شده و به صورت قزلباش و یا دیگر قبایل مهاجم ترک نمود پیدا کرده اند. دکتر جواد هئیت (۲) به سخن دیگر چنین می گوید:
" با حمله مغول ها مهاجرت اقوام ترك زبان مغول از سر گرفته شد. بيش از نصف سپاهيان مغولها را ترك ها تشكيل مى دادند و عده زيادى از فرماندهان ارتش مغولها ترك بودند. در ابتداى حكومت ايلخانان اهالى بومى غير ترك مخصوصاً تات ها تحت فشار قرار گرفته و مجبور به ترك زمين و ديار خود شدند. اين فشار با نقشه اى حساب شده و به طريق زير اجرا مى شد: اولاً ماليات سنگين به اينها تحميل مى شد و براى در دست گرفتن تجارت شركتهايى به نام اورتاق (شركت و شريك)كه از شهزادگان و خوانين مغول و تركان اويغور تشكيل شده بود و از تمام امكانات دولتى استفاده مى كردند و تجارت و اعتبارات را در انحصار خود گرفته بودند. تجار تات (تركان به اهالى غير ترك آذربايجان تات مى گفتند) وقتى نمى توانستند قروض خود را به اين شركتها بپردازند، به اتفاق همسر و فرزندانشان به صورت غلام در مى آمدند. تات ها را براى خدمت نظام قبول نمى كردند و در مواقعى هم كه سرباز مىشدند با علامت مخصوص مشخص و تحقيرشان می كردند"
سید جواد هیئت، ظهور و یا به عبارتی درست تر، هجوم زبان ترکی به آذربایجان را، در کتاب «سيرى درتاريخ زبان و لهجه هاى تركى» اساسن، واقعیتی چند صد ساله دانسته و به صراحت، سابقه ی زبان ترکی در آذربایجان را مربوط به قرن سیزدهم میلادی، یعنی حدود 700 پیشتر می داند و اینگونه می نویسد:
"... اغلب مورخين غربى معتقدند كه اين زبان بعد از آمدن تركان سلجوقى، يعنى از قرن يازدهم ميلادى، زبان اكثريت مردم را تشكيل داده و پس از استيلاى مغول و مهاجرتهاى تركان در زمان ايلخانان در قرن سيزدهم ميلادى، به شكل زبان عامه مردم اين سامان در آمده است... قدر مسلم اين است كه تاريخ زبان تركى در آذربايجان با تاريخ مهاجرت اقوام ترك به اين منطقه ارتباط مستقيم دارد..."
سپس ایشان در اصراری عجیب مایل است، ترکان اغوز را ساکنان جدید آذربایجان نشان داده و به عبارتی دیگر ساکنان اصلی، یعنی آذری های جاودان، فراری از آذربایجان بوده که سرزمین خویش را خالی کرده اند. هر چند ایشان برای یافته های تاریخی خود هیچ گونه مدرک و مستند تاریخی بیان نمیدارد، اما به دیگر سخن نشان میدهد، آنچه به عنوان عنصر ترک و زبان ترکی در آذربایجان امروز مشاهده می گردد باقی مانده هجوم آغوزیان و ترکمنان، و یا همان آغوزی های مسلمان، می باشند. دکتر جواد هیئت برای این یافته ی شگفت خویش، که محل تردید فراوان است مستندی ارائه نمیدارد. این در حالی است که حتی اگر بپذیریم ساکنان بومی آذربایجان متواری شده اند، دلیل متواری شدن آذری های جاودان از سرزمین کهن خویش نمی تواند چیزی جز ستم و خونریزی قوم مهاجم و غالب و فاتح باشد.
تاریخ بیهقی از هجوم و غارت شهرهای ری، اصفهان، خوارزم، گرگان و خراسان توسط سلجوقیان گزارش می دهد، این درحالی است که در این مناطق اساسن زبان ترکی رواج نیافت و لذا می توان نتیجه گرفت هجوم طوایف و قبایل سلجوقی به مناطق یاد شده زبان را تغییر نداده، لذا چگونه می توانسته این تغییر زبان در آذربایجانی پدید آید که اساسن قبایل سلجوق در آنجا حضور و هجومی عمده نداشتند. بنابراین طولانی کردن سابقه زبان ترکی در آذربایجان تا مقطع زمانی سلجوق و برآورد عمر آن به 700 تا 800 سال، نادرست و جعل تاریخ است. همانگونه که شادروان کسروی در کتاب آذری یا زبان باستان آذربایجان بیان میدارد ظهور و ثبوت زبان ترکی، نتیجه ی گروه های پادگانی ترک مانند قزلباشان و دیگر گروه های ترک مامور ِ پایش و سرکوب مردم در لشکر مغولان بوده و حوادث و کشمکش های سیاسی و اجتماعی که در نتیجه ی هجوم مغولان بوجود می آید مردم بومی آذربایجان را منفعل و خانه نشین کرده و این حوادث سبب می گردد، رفته رفته تا قرن 10 تا 11 هجری و در نتیجه استیلای صفویان زبان ترکی نقش خود را تحمیل و تثبیت نماید.
دکتر جواد هیئت هجوم و نقش سرکوبگر گروه های ترک را مهاجرت! پنداشته و به قصد شبیه سازی قدمت 700 تا 800 ساله زبان ترکی در آذربایجان می نویسد:
"مهاجرت انبوه تركان به ايران ،خصوصاً آذربايجان، در زمان سلاجقه انجام گرفت. با آمدن ارتش برادران طغرل و چغرى و فتح ايران و آسياى صغير پاى تركان اوغوز به كشورهاى مفتوحه باز شد و هر تهاجمى را درپى داشت. تركان تازه وارد در شهرها و دهات ايران، به خصوص در آذربايجان اسكان يافتند و قسمتى هم به حال ايلاتى به زندگى پرداختند. در زمان ملكشاه، تركمانان به آذربايجان آمدند و به زودى شهرهايى مانند گنجه و خوى و اروميه و همدان از تركمان ها پر شد و شهر خوى تركستان ايران لقب گرفت."
نتیجه گیری: آنچه در خصوص مهاجرت انبوه ترکان به ایران، و بوِیژه به آذربایجان در زمان سلجوقیان می توان در نظر گرفت، بررسی مفهوم مهاجرت و چگونگی این امر می باشد. در تمامی موارد مهاجرت هیچ گاه نمی توان ساکنان بومی را متواری دید. به دیگر سخن در صورتی که بپذیریم در هنگام پیروزی طغرل سلجوقی بر سلطان مسعود غزنوی در سال 429 هجری قمری تا سال 590 ، سال سقوط آخرین سلجوق، بدست "اینانج"، ترکان در قالب قبیله و طایفه و گروه های مختلف به ایران و بویژه آذربایجان مهاجرت کردند، در این صورت مردم بومی آذربایجان اجباری برای ترک دیار خویش و فرار یا مهاجرت از سرزمین مادری خویش نداشتند. شرایطی که در آن مردم بومی آذربایجان را می تواند، مجبور به فرار یا مهاجرت و ترک دیار خویش کرده باشد، صرفن نامساعد بودن شرایطی است که گروه های مهاجر و یا به عبارت درست تر مهاجمین بر مردم بومی منطقه تحمیل کرده اند.
چنانچه مردم آذربایجان پیش از تهاجم ترکان سلجوق و گروه های مختلف ترک در قالب طایفه و قبیله، به زبان ترکی گویش می کردند، دلیلی وجود نداشته است که مردمان آذری جاودان از قوم مهاجر فراری بوده و از آنها استقبال ننمایند. اینکه دکتر جواد هیئت نیز تلویحن، بر جدید الورود بودن زبان ترکی در آذربایجان اذعان دارد، می تواند دلیلی بر این امر باشد که حرکت و سکنی گزیدن گروه های ترک در آذربایجان قطعن مهاجرت نبوده بلکه می توان آنرا تهاجم و تعدی به سرزمین آذربایجان دانست. بنابراین برفرض پذیرفتن ِخروج و فرار آذری های جاودان از آذربایجان و سپردن آن سرزمین به ترکان، می توان به صراتحت دریافت که زبان مردم بومی قطعن ترکی نبوده، همانگونه که دیدگاه جواد هیئت نیز چنین است.
پی نوشت:
(۱) مقابله با زبان ترکی آن هنگام بیشتر و هنجار و توجیه پذیر می گردد که از زبان ترکی، هویتی به نام ترکی گرایی ساخته شود و عده ای وابسته به محافل باکو و آنکارا عنوان تورکولوق بر خود گذارند و برای جوانان ساده و کم سواد آذربایجانی دام رنگارنگ بگسترند. آنها برای توجیه ترک گرایی مقابله با هویت دیگری به نام هویت ایرانی و یکی از عناصر مهم آن، زبان فارسی را سامان میدهند. این در حالی است که خواستگاه زبان فارسی استان یا ساتراپی فارس یا پارس نبوده، بلکه این زبان ابتدا در دربار شاهان سامانی به صورت محفلی و به نشانه ی تفاخر مرسوم بوده و به لحاظ ترس آنان از پرداختن به زبان پهلوی، گرایش فریب کارانه ای به این زبان پرداختند. بدین معنا که عرب های بغداد را فریب دادند، چرا که اعراب خلیفه بغداد نسبت به زبان پهلوی حساس بوده و برای گویش گران بدان مجازات تعیین می کردند. ژول مول نویسنده بزرگ فرانسوی می نویسد، بدین ترتیب شاهان سامانی برای از بین بردن حساسیت اعراب، دست به گسترش و شکل دادن زبان دری کردند که البته ریشه در پهلوی داشت.
بنابراین چنانچه ملاحظه می گردد، خواستگاه زبان فارسی مناطق فارس نژاد نبوده و خواستگاه آن غزنه بوده است. اینکه پانترکان اصرار دارند که زبان فارسی را به قوم فارس نسبت دهند بدین لحاظ است که برای دشمن سازی از زبان فارسی نیاز به پیوند آن به قوم فارس دارند. چرا که با این کار خواهند توانست زبان فارسی را محصول قوم فارس معرفی کرده و یک دشمن برای مردم ترک زبان بسازند، و در ادامه بدین وسیله می توانند هویتی غیر ایرانی و ترکی ساخت و پرداخت کنند.
پیوند مطلب در رابطه با ایشان: گوشه هایی از زندگی دکتر جواد هیئت و پدرش علی هیئت
کتاب " تحریف پان ترکیستها در باره ی سومری ها "
نگارش: علی دوستزاده
کاری از باهماد تبریز آزادگان


ژول مول شاهنامه شناس برجسته فرانسوی در نسخه شاهنامه خود می نویسد :
فردوسی سکه ها را برای ساختن آببند و سدی بر روی رودخانه ی توس نیاز داشت. نه برای زراندوزی !
ژول مول در کتاب دیباچه شاهنامه ادامه می دهد:
« محمود صد هزار درهمی را که به شاعر وامدار بود با جامه های گرانبها و پوزشخواهی از آنچه رفته بود، برای فردوسی فرستاد، ولی هنگامی که شتران با بارهای زر از دروازه های طوس وارد می شدند، تابوت فردوسی را از دروازه ی دیگر بیرون می بردند. هدیه های سلطان را نزد دختر فردوسی بردند. او این هدیه ها را رد کرد. ولی شاعر خواهری داشت که به یاد می آورد فردوسی از کودکی آرزوی ساختن ابندی برروی رودخانه ی طوس داشت، .... در نتیجه آببند ساخته شد و تا چهار قرن بعد بقایایش برجای ماند. »
حکیم ناصر خسرو نیز در سال 438 هجری از کاروانسرایی که در نتیجه آن پول فردوسی بوده در سفرنامه ی خود نوشته است .
از سویی دیگر، نظامی عروضی در چهار مقاله می نویسد :
« از فردوسی دختری ماند سخت بزرگوار، صلت سلطان خواستند بدو سپارند قبول نکرد و گفت بدان محتاج نیستم. »