تبليغاتX




آذربایجان؛ یاشاسین ایران - نگاه کن
تمامی اقوام ِ غیر فارسی ‌زبان ایران، ریشه آریایی دارند

نوشته: "یاشار-ق"

طرحی از یک داستان واقعی و کوتاه

در قاب تصویر خیابان، برف بود که تند می بارید. هوا سردتر از روزهای ماه بهمن شده بود. شالم را دور گردنم پیچیدم. بند کیفم را برروی دوشم انداختم و دستانم را در جیب کردم. جیب بغلم پر از پول بود و من حس خوبی از این همه داشتم. داشتم در خیالات، اوهام و افکار چرت و پرت خود غرق می شدم. به دیگران نگاه نمی کردم و یا شاید آنها هم به من نگاه نمی کردند. شاید در نظر دیگران، دیگران هم دیده نمی شدند و من خیال می کردم که آنها فقط مرا نمی بینند. به سمت جوی خیابان متمایل شدم، اما به جوی و داخل آنهم نگاه نکردم. به زمین نگاه نکردم. دانه های برف را می دیدم که در نور شب می درخشند. من تنها بودم با دانه های برف، که یکریز پایین می ریختند و به من حس خوبی از داشتن می دادند. هنوز از چهارراه سوم نگذشته بودم که زنی را با چادری سیاه روبروی خود دیدم، تکیده، سرمازده، برف خورده که کودکی در بغلش خوابیده بود. صورت زن، رنجور بود و نشان می داد در گذشته ی نزدیک اش طراوت داشته. زن گوشه ی چادر سیاهش را روی سر بچه کشیده بود.

برف یکریز میبارید. دیگر حس خوبی از برف نداشتم، از کیف پر از پولم احساس خوبی نداشتم. من داشتم او را نگاه می کردم و او نیز مرا می دید. یک لحظه نیز زمینه تصویر پشت سر او را دیدم، جوی کثیف خیابان. به نظرم آمد قبلن نیز آنجا را دیده ام و یا شاید تصویری بود که نمی دانم چرا حالا در زمینه صورت زن دیده می شد. از من تقاضای کمک کرد. بی اراده دست را در جیب بغلم بردم، یک لحظه، گرمای خوشآیندی احساس کردم، چند اسکناس برداشتم و نگاه او را که درخشید، نگاه کردم. او مرا میدید و من نگاه او را که داشت می چرخید به سوی جوی خیابان.

نگاهم از صورت زن خالی شده بود، او در کنار جوی ساکن مانده بود، نمیدانم چه شد که وقتی تنها چند قدم دور شده بودم برگشتم تا او را ببینم. زن خودش را به آبریز کنار سطل های زباله می کشاند. دست او را می دیدم که به سمت داخل سطل می رفت. او نیز مرا نگاه کرد و خجالت کشید، نگاهم را برگرداندم. به راهم ادامه دادم، ودر تمامی طول خیابان به برف نگاه نمی کردم به جوی نگاه نمی کردم، انگار نگاهم در همان جا مانده بود.

سوار ماشین که شدم، بالای خیابان در همان جا، زن را دیدم، کودکش در آغوش، ایستاده در کنار سطل زباله و جوی خیابان، و من باز نگاهم در همان جا ماند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/17ساعت 22:26  توسط آذربایجانی  | 

 
Site Meter